X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388
؟!
نوشته شده توسط خانم صورتی در ساعت 02:30 ب.ظ

از صبح هیچ حسی ندارم. از آدرسی که برای محل قرار گرفته ام حدس می زنم یکی از هنری ترین کافه های مرکز شهر باشد. از همان هایی که همه تویش ساعت ها سیگار می کشند و قهوه می خورند و کتاب های روشنفکری می خوانند و می نویسند. با حدود نیم ساعت تاخیر به حوالی اش می رسم و بقیه ی راه را تلفنی راهنمایی می شوم.

توی کافه می نشینیم. قرار است من حرف بزنم چون هیچ وقت از خودم چیزی نمی گویم. می نشینم و نگاهش می کنم.... چیزی برای گفتن ندارم که! کیفش را باز می کند و کادویی جلویم می گذارد. می گوید کتاب است و ازم قول می گیرد که حتما بخوانم. قول می دهم که بعد از تمام شدن کتابی که الان دارم می خوانم حتما بخوانمشان.

بحث هایمان از فیلم است و فوتبال و کتاب و من!

کمی هم از خودش می گوید.

مهربان است، مودب و با ملاحظه. از آن آدم های فعال که می دانند چرا اینجا هستند. از آن ها که از معمولی بودن نمی ترسند.

می داند که راهم دور است و دائم نگران این که مبادا دیرم شود و در تاریکی این خیابان های ناامن اتفاقی برایم بیفتد.

آخرین لحظه، وقتی می رود حساب میز را پرداخت کند، وقت برداشتن کیفم از روی صندلی کناری چشمم به نقاشی روی دیوار می افتد و تازه عمق هنری بودن مکان دستم می آید! امضای زیر نقاشی "مانا" ست و تنها مانایی که من می شناسم که نقاشی به آن زشتی اش روی یک کاغذ لهیده ی قرمز ارزش به دیوار کوبیدن داشته باشد مانا نیستانیست! بعدا که می آیم خانه و به مادرم می گویم کجا رفتیم می گوید این کافه پاتوق پسرخاله ی نقاش خودم هم هست. خنده ام می گیرد!

بیشتر مسیر برگشت را بغض کرده ام در این ترافیک یعنی دو ساعت و نیم تمام. گلویم دارد می ترکد.

همه ی چراهای عالم در سرم می چرخند. و بزرگترینشان هم این است که خوب چرا مردی که اینقدر به نظرت فوق العاده است را نمی خواهی؟

رادیوی ماشین روشن است. گوینده از افسردگی دختران امروز می گوید. از این که دختران از ناپایداری روابط امروزی می ترسند و دائما در این فکرند که چه کار کنند تا مردی بخواهدشان و در کنارشان بماند و خیلی هایشان به خاطر این همه تغییری که در رفتار و ظاهرشان می دهند و باز هم مردها رهایشان می کنند و نمی خواهندشان افسرده می شوند. از شنیدن این حرف ها به خودم لعنت می فرستم که پلیرم را برنداشتم تا اقلا این دو ساعت را به غمگین ترین اپراهای ایتالیایی گوش کنم و نشنوم این زنیکه ی روانشناس چه می گوید تا از خودم نپرسم که چرا تو ابله حاضر نشدی یک ذره به خاطر کسی که دوست داشتی تغییر کنی تا هنوز داشته باشی اش؟